Home
Contact
Feed

اليزه
انديشه
پندار
مطرود
نقطه ته خط
ميرزا پيكوفسكي
نگاه نو
خوابگرد
اورانيا
خيال
نيستان
ساقي
عقاب
روياي گمشده...
جمله ها و نكته ها
آغاز يك پايان
ترنم يك رويا...
ديباچه
ملكوت
تحريريه خاموش
عصر ايران
تابناك
فارس
ارم



 


 

  Friday، December 19، 2008  
بعضی وقت ها برای برداشتن یک قدم اساسی توی زندگی آنقدر این دست و اون دست می کنیم که گاهاً فرصت با ارزشی که  برای ما بوجود آمده از بین می ره. و همه دلایلی که برای متقاعد کردن اطرافیان می آوریم؛ خودمون رو نمی تونه متقاعد کنه... 
فقط یک دلیل ساده می تونه داشته باشه... ترس... ترس از اشتباه و شکست. 
همه ما بارها توی زندگی شکست می خوریم ولی تا وقتی که شروع به مقصر نشان دادن دیگران نکرده ایم، هنوز شکست نخورده ایم.
ولی مشکلات زندگی ما رو وادار می کنه که ریسک کنیم. و ریسک هم خطرات خودش رو در به دنبال داره...
بزرگترین خطر هم اینه که از ریسک بهراسیم؛ کسی که ریسک نمی کنه، در واقع کاری هم نمی کنه.

 

  Wednesday، December 10، 2008  
ما... به عنوان يك انسان... با همه ادعاهايمان... داراي بزرگترين هديه هستيم. 
هديه زندگي...
و آنچه از اين هديه دريافت مي كنيم، بستگي به خودمان دارد. 
گاهي زندگي ما را آن چنان سريع به جلو مي‌برد كه وقت انديشيدن درباره‌ي لحظه‌ها را نداريم و اكثر مواقع مواهب آن روزها را ناديده مي‌گيريم. 
و گاهي اوقات بركات خداوند آنقدر واقع بينانه هستند... كه متاسفانه بي اعتنا از كنار آنها رد مي‌شويم.

  Wednesday، October 22، 2008  
سلام

بالاخره دوره آموزشي سربازي هم به پايان رسيد. اين همون غيبت صغري بود. شرمنده. نميشد كاري كرد.
از امروز كه من سوگند خوردم از اين مرز و بوم دفاع كنم!!!؟؟؟ تا نميدونم كي؟؟؟ نمي تونم اينجا زياد بيام، ولي خبر خوشحال كننده، كم شدن2ماه از سربازي بود كه لذت فراواني رو براي ما به همراه داشت. تا ببينيم بعداً چي ميشه...
نمي دونم چرا توي اين پادگان‌هاي ارتش امكانات بيشتري براي سربا‌زهاي بدبخت اسلام فراهم نمي‌كنن. مگه سرباز حق نداره از اينترنت استفاده كنه؟؟؟!!!
ولي گذشت. خوب و بد، سخت و راحت، همش گذشت.
اتفاق‌هايي افتاد كه هيچوقت تصورش رو هم نداشتم.
تجربه هايي كه بعضاً ارزشمند بودند. با افرادي برخورد داشتم كه گاهي متاسف و گاهي اميدوار مي شدم.
حداقل اينكه ديگه اينقدر انتظارهاي عجيب و غريب از زندگي ندارم.
با نزاكت و با وقار با زندگي روبرو شدن؛ شايد اولين قدم براي صبور بودن و توكل به او باشه... تا به حال سعي مي كردم باشم، ولي اين مدت واقعاً بودم.
بايد به هدايايي فكر مي كردم كه زندگي به ما ميده... كه باعث مي شه اين زندگي ارزش زندگي كردن رو داشته باشه.
به هر حال دلتنگي‌ها و خاطره‌هاي زيادي باقي موند.

يگان تكاوري 712
نيروي زميني ارتش
مهرماه 1387



  Friday، September 19، 2008  
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد ...
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند ...
* امروز يه روز غم انگيزه. يه انسان مهربان، دلسوز و فداكار از دنيا رفت. يه مادر از دنيا رفت...
  Friday، August 22، 2008  
يه زماني آدم حس مي كنه لازمه كه از دور به خودش و زندگي و يا گذشته نگاهي بياندازه. بايد ببينه در كجا قرار گرفته. مشكلات زندگي اين فكر رو براي او بوجود مي‌آره كه زندگي دوره‌ي تلخ و بي معني‌ست.
از خودش مي‌پرسه چرا زندگي طبق خواسته او پيش نمي‌ره؟... مشكل از كجاست؟... بعضي وقت‌ها براي كنار زدن موانع زندگي سخت تلاش مي‌كنه، غافل از اينكه اين درها از درون باز مي‌شوند...
بعد از چند دقيقه!!! (آره فقط چند دقيقه) فكر كردن، چون به نتيجه اي نمي‌رسه، مي‌گه: خب، حالا درست مي شه... آينده رو چه ديديد؟!! هميشه فكر مي كنه آينده‌اي متفاوت و ايده‌آل در انتظارشه...
نمي‌دونم الان كه به خودم نگاه مي كنم مي‌بينم اين همون آينده‌ايست كه چند سال پيش منتظرش بودم... كمي متفاوت با خواسته‌ها و انتظار‌ها؛ ولي كاملاً قابل قبول...
بعد از اين‌همه دست و پا زدن... زندگي روند خودش رو ادامه خواهد داد ولي چيزي كه لازم است رو خواهي فهميد؛ بايد كار خودت رو بي عيب و نقص انجام دهي... و نتيجه رو به دست «او» بسپاري. اين تنها راه آرامش يافتن است...
* فردا صبح بايد خودم رو به مركز نظام وظيفه معرفي كنم.
** طبيعتاً چند وقتي اينجا به روز نخواهد شد.
*** يه خداحافظي كوچيك براي اين غيبت صغري ما.